تبليغاتX
... پنجره ای برای تو

نام : پرواز همای گیلانی

زادگاه : گیلان ، شهرستان شفت ، روستای احمد سرگوراب

زادروز : بیستم بهمن ماه سال یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت

رشته ی آموزشی : گرافیک

هنرستان : کمال الملک در رشت

رشته ی دانشگاهی : موسیقی

دانشگاه :دانشگاه آزاد کنسرواتوار موسیقی تهران

رشته ی مورد علاقه : ادبیات و چکامه سرایی

آواز را نزد استادان بزرگی همچون فریدون پوررضا ، کمال الدین عباسی ، هنگامه اخوان و کریم صالح عظیمی فراگرفته و سپس در رشته ی ادبیات از استادان دکتر علی قلی محمودی بختیاری ، علی اکبر کنی و استاد دادبه بهره مند گشته و خود را شاگرد چکامه سرایانی می داند که در انجمن های ادبی چکامه هایشان را شنیده است. رشته ی دیگر مورد علاقه ی همای نقاشی است که همچنان از دوران کودکی به آن پرداخته است.

 این هم نمونه ای از کارهای همای:

 

ای شاه

ای شاه بی خیال مست

با توام آیا با من مسکین حواست هست

روزگاری دامنت می گیرد آه این فقیران تهی دست

تا کنون آیا کنار کودکانت نیمه شب آشفته خفتستی

نه نه تو بی غم و مستی

تا کنون حتی برای تکه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بودستی

نه نه تو بی غم و مستی

کجا پای تو تا زانو به گل بودست

کجا چشمانت از بار گناهانت خجل بودست

صدای ناله ی دهقان پیری را که می گرید شنیدستی

نه نه تو بی غم و مستی

ای شاه بی خیال مست

با توام آیا با منه مسکین حواست هست

روزگاری دامنت میگیرد آه این فقیران تهی دست

 


 نکند موسم سفر باشد                    ساربان خفته و بی خبر باشد

  بوی باران تازه می آید                     نکند بوی چشم تر باشد

 سخنی از وفا شنیده نشد                         نکند گوش خلق کر باشد

 نکند عشق در برابر عقل                            دست از پای درازتر باشد

نکند پرده چون فرو افتد                             داستان، داستان زر باشد

زیر این نیم کاسه های قشنگ                   نکند کاسه ی دگر باشد

نکند آن که درس دین می داد                   از خدا ، پاک بی خبر باشد

هم چو سرو، ایستادن در این باغ             نکند پاسخش تبر باشد    


بیا بنشینو با مردم مدارا کن

گره از کار ِ این افتادگان وا کن

بترس از شعله های زیر خاکستر

بیا اندیشه ی اندوه فردا کن

هزاران تاج سلطانی

دو صد تخت سلیمانی

فلک بستاند از دستت به آسانی

که این تخت بلند جم

نه بر شاهان سامانی وفا کردو نه بر پرویز ِ ساسانی

که این رسم فلک باشد

نه شاهنشاه بشناسد نه روحانی

مباد آن دم که چنگیزی به پا خیزد

کشاند آشیانت را به ویرانی

همای از خواندن این فتنه پروا کن

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

 

+ نوشته شده توسط ساعد وثوقی در پنجشنبه 3 تیر1389 و ساعت 3:25 بعد از ظهر |

باران رحمت خدا همیشه می بارد...

تقصیر ماست شاید که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم!

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 12 خرداد1389 و ساعت 0:8 قبل از ظهر |

راز گریه امیرکبیر

 

سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد.

او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند.

امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثرنکوبیدن آبله بمیرند.

 

+ نوشته شده توسط ساعد وثوقی در دوشنبه 10 خرداد1389 و ساعت 0:51 قبل از ظهر |

این تفنگ را

مادر، برای تولد تو خریده است

این ماشین پلیس را،من!

ما را ببخش کودک متمدنم!

ما را ببخش...

و آرام آرام

به این دنیای وحشی

عادت کن...!
 " ابوالقاسم تقوایی"

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389 و ساعت 11:8 بعد از ظهر |

تساوی غول های سرخ دوست داشتنی

هفته سی و دوم لیگ برتر فوتبال، با برگزاری شش دیدار آغاز شد که در مهم‏ترین دیدار پرسپولیس در تبریز برابر تراکتورسازی به میدان رفت و پس از نود دقیقه رویارویی سرخ‏های پایتخت برابر سرخ‏های تبریز متوقف شدند اما سکوی سوم را تا بدین جای کار حفظ کرد.

 

در حساس‏ترین دیدار روز نخست این هفته از رقابت‏های لیگ برتر، تیم‏های تراكتورسازي و پرسپوليس از ساعت 17 در حضور بيش از 70 هزار نفر در ورزشگاه يادگار امام به مصاف هم رفتند. شاگردان فراز كمالوند بازي بهتري را نسبت به سرخپوشان تهراني ارائه كردند و موقعيت هاي خوبي را در جريان بازي از دست دادند.

نتيجه تلاش تبريزي ها گل دقيقه 38 توسط فرهاد خيرخواه بود. در حالي كه لحظه اي قبل از گل، عليرضا حقيقي با واكنشي مناسب توپ را از عرفان اولروم گرفته بود در توپ برگشتي به دليل اشتباه محرز جلال اكبري به راحتي دروازه خود را باز شده ديد.

شاگردان علي دايي در نيمه دوم براي جبران نتيجه به ميدان آمدند و موفق شدند در دقيقه 56 توسط هادي نوروزي به گل تساوي برسند. پرسپوليس در دقيقه 90+1 فرصت بسيار خوبي را از دست داد و در نهايت اين بازي با نتيجه يك بر يك به پايان رسيد.

قضاوت اين مسابقه بر عهده سعيد مظفري زاده بود. وي در نيمه اول از تراكتورسازي به جاسم كرار و فرهاد خيرخواه و از پرسپوليس به حسين بادامكي كارت زرد نشان داد. پرسپوليس با اين تساوي 51 امتيازي شد و در رده سوم باقي ماند و تراكتورسازي نيز 43 امتيازي شد

 

 ديدار تيم‌هاي استيل‌آذين و ابومسلم نیز در چارچوب هفته سي و يكم ليگ برتر از ساعت 16:30 در حضور حدود 3 هزار تماشاگر در ورزشگاه اكباتان تهران آغاز شد و با نتيجه مساوي بدون گل به پايان رسيد.

تورج حق‌وردي داور اين ديدار به مهدي محمدي از استيل‌آذين و ابراهيم لوينيان از ابومسلم كارت زرد نشان داد.

در دقيقه 80 مسابقه كمك داور اول گل مهاجم ابومسلم را مردود اعلام كرد كه اين صحنه با واكنش شديد هواداران ابومسلم روبرو شد و آنها بعد از اتمام مسابقه نيز عليه داور و رئيس كميته داوران شعار دادند.

تيم فوتبال ملوان انزلي  از ساعت 17 در ورزشگاه تختي انزلي و در حضور حدود 8 هزار تماشاگر میزبان آبی‏های اهواز بود که درآخر با نتيجه يك بر صفر برابر استقلال اهواز به برتري رسيد. فيليپ دسوزا در دقيقه 79 براي ملوان گلزني كرد.

عليرضا فغاني داور مسابقه به ديگو بنيتو و رضا معقولي از استقلال اهواز و مهرداد اولادي و بابك پورغلامي از ملوان كارت زرد نشان داد. با اين برد ملوان 40 امتيازي شد و با يك پله صعود به مكان نهم آمد و استقلال اهواز 28 امتيازي در انتهاي جدول باقي‌ ماند

 

تيم فوتبال پيكان قزوين نیز در ورزشگاه خانگي خود با نتيجه 2 بر صفر برابر شاهين بوشهر شكست خورد.

در این دیدار که از ساعت 17 در ورزشگاه شهيد رجايي قزوين و در حضور حدود هزار برگزار شد، منصور تنهايي در دقيقه 66 و بهادر عبدي در دقيقه 77 براي شاهين گلزني كردند.

سعيد بخشي‌زاده داور مسابقه به لوئيز كارلوس از پيكان كارت زرد نشان داد. با اين شكست خانگي پيكان 40 امتيازي ماند و شاهين بوشهر با 36 امتياز با 4 پله صعود به مكان دوازدهم آمد

.

در همین راستا ديدار تيم هاي فولاد و پاس هم از ساعت 17 با حضور 1000 نفر در ورزشگاه تختي اهواز آغاز شد که با نتيجه 3 بر 2 به سود ميزبان به پايان رسيد.

در شرايطي كه اين بازي براي شاگردان مجيد جلالي مهم بود، اين تيم پاس بود كه بر توپ و ميدان تسلط داشت. اين تيم در دقايق 2 توسط كاملي مفرد( گل به خودي)و 19 توسط يديگاريان از حريف اهوازي پيش افتاد اما در ادامه شرايط فرق كرد و شاگردان جلالي توسط جواد شيرزاد2 +45 ، سعيد رمضاني 60 و سيامك سرلك‌80 به گل رسيدند و بازي را به نفع خود به پايان بردند.

قضاوت اين بازي را مسعود مرادي بر عهده داشت. وي در اين بازي به بارتولوويچ و شاه وردي از فولاد كارت زرد نشان داد.

همچنین ديدار تيم‌هاي مقاومت‌سپاسي شيراز و صباي قم با نتيجه 4 بر يك به سود شاگردان كربكندي به پايان رسيد.

در این دیدار که از ساعت 17 در ورزشگاه حافظيه با حضور 3 هزار نفر آغاز شد، در دقيقه21 و 66 توسط عباس محمد رضايي، داود حقي 59 و محمد نوري 74 براي صبا و سيامك كوهنورد 84 براي مقاومت گل به ثمر رساندند.

قضاوت اين مسابقه بر عهده البرز حاجي پور بود. وي در اين بازي به محمد نوري ، مرتضي كاشي از صبا و مصطفي صبري و محمد صادق كرمي از مقاومت سپاسي كارت زرد نشان داد.

.

+ نوشته شده توسط ساعد وثوقی در شنبه 28 فروردین1389 و ساعت 12:7 بعد از ظهر |

  كودكي و تحصيلات خود را در نهاوند گذراند و در سال 1350 ديپلم طبيعي گرفت و در سال 1354 هم مدرك مهندسي از دانشكده كشاورزي همدان.
  او در ارديبهشت 1357 به عنوان محقق در موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي دانشگاه تهران مشغول به كار شد. سپس در سال 1363 به عنوان كارشناس به سازمان آموزش كشاورزي وزارت كشاورزي منتقل شد و براي مدتي هم رئيس اداره تدوين كتب درسي آن سازمان بود. عبدالملكيان از سال 1370 تا كنون مدير كل دفتر آموزش‌هاي رسمي وزارت كشاورزي است.
اولين شعر او به هنگام تحصيل در كلاس دهم (17 سالگي) در مجله اميد ايران و اولين مجموعه شعرش, در سال 1354 انتشار يافت.
عبدالملكيان عضو هيئت مديره انجمن شاعران ايران و همچنين عضو شوراي عالي خانه هنرمندان است

آثار:
مَه در مِه (1354), ريشه در ابر (1365), رباعي امروز (گردآوري 320 رباعي از 90 شاعر/ 1363), ردّپاي روشن باران (1373), مهرباني (1374), آوازهاي اهل آبادي(1374), ساده با تو حرف مي‌زنم(1382), حالا كه آمده‌اي(1384) و گزيده ادبيات معاصر (نيستان/ 1378)

تماشا

 آب و آبي
         با تو ميجوشد
              آسمان
                    يا هر چه دريايي است
سبز و سوري
          با تو ميرويد ـ
              ـ زمين
                   يا هر چه زيبايي است

 

ارغنون و عشق
          با تو ميماند ـ
              ـ لحن دل
                    يا آنچه ليلايي است
مهر و مينو
        با تو ميتابد
              آنچه روشن
                      آنچه رويايي است

 

ماه و مه پيچيده در هم
فرصتي مانده است ـ
 
                       ـ پشت راز سبز جنگل
                              فرصتي بيوهم
پاي رفتن هست و شوق نو رسي ـ
 
                                      ـ با من
                                      ـ سمت و سويي تا سحرزايي است

 

چشم ميچرخد تو را و باغ ميچرخد

 

من نميگويم
خيل شبوهاي شادابي كه مي
چرخند و ميجوشند و ميرويند ـ
                                                           ـ ميگويند:
«در چه چشمي»
                        «با چه آييني»‌
                       «چنين آيينه آرايي است»
من نمي
دانم تو را آنسان كه بايد گفت
من نمي
گويم چنين
                  يا آنچنان
                        يا چون چرايي چند
از تو گفتن ـ
         ـ پاي دل در گِل
                 بالهاي شعر من در بند
من نمي
گويم
خيل باران
هاي بارآور كه ميبارند و ميپويند و ميجويند ـ
                                                           ـ ميگويند:
                      «تا نفس باقي است»
                      «فرصت چشمت تماشايي است»

 

                                                                                         محمدرضا عبدالملكيان

 

+ نوشته شده توسط ساعد وثوقی در پنجشنبه 26 فروردین1389 و ساعت 2:27 بعد از ظهر |

به تو که فکر می‌کنم،

قند توی دلم آب می‌شود!

ولی نمی‌فهمم

چرا اشک‌هایم شورند این‌قدر!؟

عجب شوره‌زاری‌ست خاکِ تنم!

 

هوایت که به سرم می‌زند

دیگر در هیچ هوایی،

نمی‌توانم نفس بکشم!

عجب نفس‌گیر است

هوایِ بی تویی!

 

پایِ تو که به میان می‌آید

دیگر پایِ رفتن ندارم!

 

حرفِ تو که می‌شود،

هیچ حرفی برای گفتن!

 

مرا قدم بزن

در پیاده‌روهایی که تمام نمی‌شوند!

مرا بگو

با لب‌هایی که تکلم نمی‌دانند!

مرا بمیر

در گورهایی که هرگز

کنده نمی‌شوند!

خیالت راحت

هیچ گورکنی مرا به خاطر نمی‌آورد!

کلنگ را به دستِ تو داده بودند!

 

                                                                                         "نسترن وثوقی"

+ نوشته شده توسط ساعد وثوقی در دوشنبه 23 فروردین1389 و ساعت 11:30 قبل از ظهر |

بار دیگر قلم صنع در کف بهار نقش‌آفرین بر پهنه‌ ایران بزرگ رنگ می‌پراکند، کشتزارهای شمال را با سنبله‌های سبزدرسبز، و دشت‌های جنوب را با شقایق‌های سرخ می‌آراید تا نوروزمان پوشیده در حریر سپید عشق نرم‌نرمک پای بر آن بگذارد. بار دیگر سبز و سپید و سرخ در کنار هم جای می‌گیرند تا امید بیافرینند. نوروز امید زنده‌دلان است، ظلمت یأس را به نور امید می‌زداید. اقلیم وجود را با طلعتش شور و شوق می‌بخشد. خلقان را به کوی عشق و منزل دل دلالت می‌کند. نوروز راحت قلب بی‌قراران است. فریاد سرخ هویت ایرانی است. شعرتر است. تاج سه ترک عرفان است، ‌بانگ حلاج و شرح الا الله است. مبارزی همیشه پیروز است. آتشکده عشق و دانشکده عقل است. سرو نازپرورد بوستان این دیار است که آدمیان را به سراپرده گل می‌خواند. میلاد انسان ایرانی است. یادآور پدید آمدن ایران است. پیر پندآموز ماست که با پیامش پیران را دگرباره جوان، و جام وجود جوانان را لبریز از شور عشق می‌سازد؛ یعنی که حقیقت زندگی را معنا می‌کند. نوروز بی‌همتا و بی‌بدیل است. دلیل ماندگاری ایران است. شام هجران را به قربانگاه بامداد وصال می‌کشاند؛ دل‌ها را به هم پیوند می‌زند و خاک از فروغش فرخی می‌یابد.چندمین سال است، چندمین قرن است، چندمین هزاره است که این خاک به برکت قدومش جانی تازه می‌گیرد؟ چندمین بار است که پیاله آتشناک بر کف لاله‌های این مرز و بوم کهن می‌نهد تا احوالشان به نیکوترین صورتی تازه شود؟

چندمین بار است که ابر به نوروز رخسار هر نرگس نودمیده این خاکدان را به آب زر می‌شوید تا جمال خویش را در برکه زمان چنان که هست، درنگرد؟ کس نمی‌داند. ولی این را همه می‌دانند و بدان معترفند که نوروز سلسله جنبان هویت ایرانی است.

تاریخ ایران بارها شاهد زمستان‌های عبوس و ملامت‌آور نفی هویت ملی خویش بوده است، ولی پیوسته به لطف فرهنگ و سنتی استوار و پویا به هنگامه بهار خودیابی و همبستگی ملی گام نهاد. در تقویم تاریخ فرهنگی این ملک، زمستان‌های بسیار به مدد آیین‌هایی نظیر نوروز رخت بربستند و تنها روسیاهی از خود به جای نهادند. پس خوشا به حال آنان که از گذشت روزگار پند می‌آموزند و روشنایی آفتاب را دلیل نمی‌جویند. این روشنایی آن زمان برآمد که تیر آرش از ستیغ گنبد گیتی جهیدن گرفت و در کنار جیحون فرو نشست تا گستره دلپذیری به نام ایران شکل گیرد. دماوند با قامت همیشه استوار و چهره نورانی و همیشه سپیدش، آتشی در سینه داشت به سرخی شقایق‌های دشت‌های جنوب و طراوتی بر قامتش به سرسبزی مرغزارهای ولایت دیلم. ایران در بهار هستی یافت و انسان ایرانی در آغاز نوشدن طبیعت،‌در یک نوروز، صاحب خانه‌ای شد رنگ در رنگ که سبز و سپید و سرخ در آن وحدت یافتند.

انسان ایرانی هویتی استثنایی بر پهنه جهان دارد، هویتی چندان روشن که نه تنها مرزهای خانه بزرگ او، بلکه روز ولادتش نیز بر نخستین برگ صحیفه تاریخ ثبت است. در نوروز نه تنها ایران بزرگ، بلکه انسان ایرانی نیز به هستی آمد. ولادت انسان ایرانی در اورمزد روز از فروردین‌ماه است؛ یعنی نخستین روز بهار که نوروز آغاز می‌شود؛ روزی که به نام پروردگار است، از این‌روست که یکی از ویژگی‌های انسان ایرانی اهورایی بودن اوست. در این اسطوره پیامی واضح چهره می‌نمایاند و آن اینکه زندگی این انسان از آغاز با عناصر و کیفیاتی عجین شده که تنها در «نوروز» و «بهار» می‌توان سراغ گرفت، یعنی نشاط، خرمی، پویایی، حرکت، پاکی، باروری، شکوفایی، سخاوت و مهربانی. هویتی که با این عناصر انسان‌ساز و زندگی‌آفرین پایه‌ریزی شد، پیوسته از سوی مهاجمان بدسگال مورد طعن و لعن قرار گرفت، نشاط و سرور را از وی دریغ داشتند، در شادی را بر او بستند. صرافان و دلالان اندوه و مویه در چهار سوق حیات ایرانی بساط افکندند و سکه قلب ماتم و غم را رواج دادند.

خصم پیر توس شدند که چرا فرمود:

چو شادی بکاهد، بکاهد روان

خرد گردد اندر میان ناتوان

همه چیز را با معیار مویه و ماتم ارزش نهادند، پس با نوروز نیز که شادی می‌پراکند و پیام‌آور نشاط و زندگی‌طلبی است، عناد ورزیدند و این ندانستند که اندوه و ماتم را طبیعتی است که نمی‌تواند با پویایی و تحرک که از عناصر سازنده آزادی است سازگار آید. آنکه با شادی میانه‌ای ندارد و مصلحت‌ خویش را در عزا و ماتم می‌بیند، طبیعتا با آزادی که تنها در جامعه‌ای شاد و دل زنده بالیدن می‌گیرد عناد می‌ورزد، زیرا می‌داند که حضور شادی مساعدترین زمینه برای رشد آزادی است و نشان از عدم بحران‌های محدودیت‌آور دارد. چنین جامعه‌ای به قول هگل،«وارفته» و به گفته کی‌یرکگارد، «بدون روح» می‌شود. آنگاه به آسانی در ورطه بی‌تفاوتی می‌افتد و نسل جوانش مأیوس و دلزده می‌شود. هگل می‌گوید وقتی ملتی با فاجعه اشغال سرزمین خود به وسیله ملتی دیگر مواجه می‌شود، سر در وارفتگی فرد دارد که حاصل از دست رفتن روحیه اوست. شاید از این روست که معاندان هویت ایرانی در طول تاریخ، بیش از هر آیینی با نوروز و مراسم وابسته به آن عناد ورزیدند، زیرا ستون خیمه این هویت است و می‌دانستند که ایران بی‌نوروز معنایی نخواهد داشت، می‌دانستند که نوروز موجب تحول احوال و تغییر و حرکت و دگرگونی است، و تغییر کردن یعنی وجود داشتن. بنابراین عامل موجودیت این قوم پیوسته مورد تهاجم مخالفان هویت ایرانی بوده است. اما نوروز و آیین‌های وابسته به آن مدام این پیام را به انسان ایرانی گوشزد کرده‌اند که حقیقت در حرکت و تغییر است نه در سکون. تغییر یعنی به کمال رسیدن و به کمال رسیدن یعنی خود را پیوسته آفریدن و دیگر شدن، و دیگر شدن یعنی در باورهای تثبیت‌شده اندیشه گماشتن، یعنی تحول‌پذیری. رمز جاودانگی نوروز نیز در همین پیوسته آفریده شدن و تحول یافتن است، به جمال و جلال دست یافتن است.

اگر آیین‌های نوروزی یک‌به‌یک مورد مطالعه قرار گیرند، معلوم می‌شود که در نهایت، سنتی است برای پاسداشت جمال و جلال که از صفات ظاهری و باطنی خالق و مخلوق‌اند. آیینی است برای حرمت نهادن به زندگی یعنی گردش و پویایی طبیعت، همان که در عرفان به جلوه حق تعبیر شده. نوروز به انسان ایرانی و همه عالمیان صلا می‌زند که عاشق زندگی باشید، عاشق عالم باشید، زیرا همه عالم از اوست. به گفته اسپینوزا عالم و پروردگار پشت و روی یک سکه‌اند. بنابراین نوروز جشنی است در ستایش از خالق هستی که نعمت‌هایی شادی‌آفرین برای انسان خلق کرده. اما انسان ایرانی در این میان وظیفه‌ای سنگین‌تر در قلب خویش احساس می‌کند، زیرا درست در هنگامی پای به هستی نهاد که زمین آکنده از خرمی و نشاط بود؛ آن زمان که دو ریواس نازک اندام به فیض دایه ابر بهار سر از خاک برآوردند. او برای آن که پاسخی شایسته به این لطف ‌الاهی دهد، آیین‌های نوروزی را به نیکوترین اندیشه‌ای بنیاد نهاد.

دستچینی از نعمت‌های خالق هستی را بر خوانی‌ گرد آورد از انواع رستنی‌ها، از آب و ماهی و شیر و شکر و شایه و شهد و شمشاد و شمع و شیرینی همراه با گیاهان معطر و کلام مکتوبش، و این سفره را همزمان با سالروز تولد خویش به امید آینده‌ای بهتر به پاس نعمت‌هایی گسترید که پروردگارش بدو ارزانی داشت. این انسان در پایان جشن‌های نوروزی به دامان طبیعت می‌رود که وجهی از وجوه خالق اوست، خود را با طبیعت هماهنگ می‌سازد و از آن تغییر و حرکت را می‌آموزد و آن را الگویی برای کمال نفس خویش قرار می‌دهد. بر لب جوی می‌نشیند تا به اشارتش بیاموزد که هیچ‌چیز در جهان گذران‌ تکرار نمی‌شود، ما چرا زندگی را تکرار کنیم. تا بیاموزد که هر رودی به دریا می‌پیوندد، ما چرا دریا نشویم. تا نفس کشیدن را از زمین بیاموزد و با خود بگوید «ما چرا نفس نکشیم، مگر کم از خاکیم.» او در این روز سبزه‌ها را به هم گره می‌زند و به این ترتیب میلاد انسان ایرانی را به یاد می‌آورد و به هستی آمدنش را عزیز می‌دارد. این انسان از نژاد کیومرث است که به معنای «جاندار میرا» است. او نخستین انسانی است که از عالم مینو بر زمین فرستاده شد. کیومرث زمانی که در جهان مینو بود، نامیرا بود، ولی به زمین آمد تا دین اخلاقی خود را به اورمزد ادا کند و یاور وی باشد. اهریمن از وجود کیومرث آگاه می‌شود و ماده دیوی را مامور می‌کند تا او را مسموم سازد. به این ترتیب کیومرث در سی سالگی از جهان می‌رود و از کالبدش فلزات سودمند پدید می‌آید. از تخمه او زر آفریده می‌شود و در دل زمین که ایزد نگهبانش اسپندارمذ است و همچون دختر اهوراست، جای می‌گیرد. پس از چهل سال از این تخمه دوساقه ریواس به هم پیچیده می‌روید، چندان به هم پیچیده که از یکدیگر شناخته نمی‌شدند، این دو گیاه اندک اندک به شکل انسان درمی‌آیند، آن که زن است، «مشیانه»‌ نام دارد و دیگری که مرد است «مشیه». این دو انسان (آدم و حوا) نخستین پدر ومادر همه آدمیان‌اند. گره زدن سبزه در سیزده نوروز و متصل نمودن دو گیاه به یکدیگر، تلمیحی است به میلاد انسان ایرانی و اشارتی به دو ساقه ریواس که بدل به انسان شدند و با ازدواجشان آدمیان پدید آمدند. این همان زمانی است که حضرت اقبال آن را «میلاد آدم» می‌خواند؛ هنگامی که «عشق» از تماشای این موجود تازه به هستی آمده، چنان عنان اختیار از کف می‌دهد که نعره برمی‌آورد و «حسن» از لذت دیدارش به لرزه می‌افتد:

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور

خودگری، خودشکنی، خودنگری پیدا شد

خبری رفت ز گردون به شبستان ازل

حذر ای پردگیان! پرده‌دری پیدا شد

 

آیین‌های نوروزی خمخانه‌ای است که اگر نهادهای فرهنگی با چهره‌ای گشاده زحمت گشودن خم‌هایش را به خود دهند، باده‌هایی روحانی در آن خواهند یافت که ذهن را به عالم علوی می‌کشانند و موجب تعالی روح انسان می‌شوند. از این روست که با ورود دین مبین به ایران به آسانی با آن پیوند می‌یابند. نوروز در واقع سنتی است الاهی که همه عناصر سازنده‌اش با عالم بالا و دستگاه خلقت در پیوند است؛ به همین سبب گذشت زمان نمی‌تواند از پویایی آن بکاهد. هر آیینی که سرزندگی و نشاط هسته مرکزی آن باشد از تحول بازنمی‌ایستد و در نتیجه ذهن نوجویان را به خود معطوف می‌دارد. به همین سبب سالیان است که دیگر نوروز را نمی‌توان فقط یک جشن کهنسال دانست، نمی‌توان آن را تنها یک سنت تلقی کرد، دیگر نمی‌شود آن را فقط یک آیین دیرینه به شمار آورد. نوروز اکنون علاوه بر حفظ همه ویژگی‌هایش بدل به فریادی شده از حصار نای هویت ملی، یعنی فرهنگ ایرانی، علیه تهاجم فرهنگی که اگر به چشم دل بنگریم شراره‌هایش تا بام افلاک پر می‌کشد، بدل به نگاه عتاب‌آلودی شده بر مخترعان نام‌های مجعول «چهارشنبه‌ آخر سال» و «روز طبیعت» و نیشخندی به آنان که در گمانند از این طریق فرهنگ را به طهارت می‌کشانند، حال آنکه به غارت می‌دهند. تغییر بی‌تامل و غیرکارشناسانه نام‌های ملی نظیر «چهارشنبه سوری» و «سیزده به در» هیچ‌ کم از تحریف نام خلیج‌فارس نیست. این آیین‌ها که گرد محور نوروز به حیاتشان ادامه می‌دهند، چنان که گفته آمد روح انسان را به عالم معنا ربط می‌دهند.

در حالی که جوامع تازه به چرخ آمده از یافتن نعل اسب رییس قبیله‌ای سرخ‌پوست برای خود هویت‌سازی می‌کنند، ما را چه رسیده است که از یک سو به سنت‌ها و آداب و رسوم وحدت‌آفرین برآمده از این فرهنگ کهن ستم می‌ورزیم و از دیگر سو دل به حفظ تمامیت ارضی خوش می‌داریم! این دوگانگی را چاره چیست؟ البته مهاجمان فرهنگ و سنت‌های ایرانی در طول تاریخ به‌رغم قبای ظاهر فریبی که بر خصومت‌های آشکار و پنهان خود پوشاندند، راه به جایی نبردند زیرا درخت این فرهنگ را از ریشه جدایی نیست؛ هرچند باد سخن‌چین هزار حیله برانگیزد. از این روست که عناصر اصلی هویت ایرانی که نوروز در رأسشان است، در سرزمین‌ آرش‌ها، کاوه‌ها، مازیار‌ها و بابک‌ها هر سال تازه‌تر و نوین‌تر می‌شوند.

+ نوشته شده توسط ساعد وثوقی در یکشنبه 1 فروردین1389 و ساعت 8:49 بعد از ظهر |

طلسم ششگانه شکست

پرسپولیس2    1استقلال

 

دایی و پرسپولیس در یک بازی پرهیجان و داغ داربی شصت و هشتم را بردند.

دیدار تیم‌های پرسپولیس و استقلال از ساعت 14:30 در ورزشگاه آزادی و در حضور 70 هزار تماشاگر آغاز شد. 15 دقیقه ابتدایی بازی دو تیم به ارزیابی هم پرداختند اما استقلال نسبت به سرخپوشان برتری داشت و توانست در دقیقه 16 توسط فرهاد مجیدی به گل برسد. در ادامه بازی اما پرسپولیس بابرنامه تر و بهتر ظاهر شد و توپ و میدان را در بیشتر دقایق در اختیار گرفت تا در نهایت بعد از شش تساوی دلگیر،تماشاگران  را با دو حس متفاوت به خانه بفرستد.

 در دقیقه 36 سرانجام یکی از حملات پرسپولیس نتیجه داد و هادی نوروزی گل تساوی را به ثمر رساند. در نیمه دوم استقلال در یک صحنه بر اثر اشتباه مدافع پرسپولیس صاحب موقعیت بسیار خوبی شد که با ضربه بد سید صالحی و دفع خوب حقیقی این توپ گل نشد، دقیقه ای بعد این پرسپولیس بود که یک موقعیت ایده‌آل را از دست داد. پرسپولیس در دقیقه 85 با درخشش وحید طالب لو فرصت بسیار مناسبی را از دست داد.

 سرانجام در دقیقه 86 کریم باقری با شوتی محکم و زیبا دروازه استقلال را باز کرد تا طلسم تساوی های دربی شکسته شود.

قضاوت این مسابقه بر عهده سعید مظفری زاده بود. وی از استقلال به سیاوش اکبرپور و آرش برهانی و مهدی امیر آبادی و از پرسپولیس به حسین بادامکی کارت زرد داد.

چهره شاخص این دیدار اما علی دایی بود که نشان داد توانسته است در مدت زمان اندک تحول بزرگی در پرسپولیس به وجود بیاورد.حرکات او در کنار زمین اوج هیجان این بازی بود و در نهایت هم توانست با انتقال این هیجان به بازیکنان خود،آنها را بازی بهتر تشویق و تحریک کند؛کاری که در سه سال اخیر در مربیان پرسپولیس کمتر دیده شده بود.

  استقلال و پرسپولیس هر دو 40 امتیازی بودند که با این پیروزی، پرسپولیس 43 امتیازی شد و به جای استقلال در رده سوم جای گرفت.

+ نوشته شده توسط ساعد وثوقی در پنجشنبه 15 بهمن1388 و ساعت 9:27 بعد از ظهر |

دچار یعنی عاشق

و فكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهی كوچك 

دچار آبی دریای بی كران باشد.

دچار باید بود

وگرنه زمزمه ی حیرت

میان حرف حرام خواهد شد.

و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی كه غرق ابهامند.

                        سهراب سپهری

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 22 دی1388 و ساعت 8:46 بعد از ظهر |